نوشته آیدین محمدی

 

درباره مولف اثر:

 آنتوان دو سنت اگزوپری (1900-1944)، نویسنده ی سرشناس فرانسوی در شهر لیون و در خانواده‌ای اشرافی زاده شد، پدر خود را در چهار سالگی از دست داد، در 1914 برای ادامه تحصیل به سوئیس رفت. و پس از اتمام تحصیلات ابتدایی در 1917 به فرانسه بازگشت و در رشته ی معماری به تحصیل پرداخت که نیمه کاره ماند، اما به هنگام خدمت نظام وظیفه در استراسبورگ به نیروی هوایی ارتش پیوست و شغل خلبانی را برای آینده خویش برگزید. اغاز کار نویسندگی او با چاپ هوانورد در 1926 در یک مجله ی ادبی شروع شد. سپس در سال1929  «پست جنوبی» را به چاپ رساند که هشت سال بعد پیر بیلون فیلمی از روی آن ساخت. شهرت نویسنده با انتشار داستان "پرواز شبانه"  آغاز شد که با مقدمه‌ای از آندره ژید در 1931 انتشار یافت و موفقیت قابل ملاحظه‌ای به دست آورد. در سال 1933 ازدواج کرد و در طول سالهای 1935 تا 37 دو بار هواپیمایش دچار سانحه شد.

"زمین انسان ها" را در 1938 منتشر کرد. در 1939 باد، شن و ستاره ها را به چاپ رساند. در 1942 پرواز به آراس را در نیویورک منتشر کرد اما توزیع آن در فرانسه ممنوع اعلام شد. در نهایت در 1943 اقدام به چاپ  شازده کوچولو نمود و یک سال بعد در 31 ژوئیه ی 1944 هواپیمایش در یک عملیات اکتشافی دچار سانحه شد و سقوط کرد.

 شازده کوچولو پس از کتاب مقدس، پرفروش‌‏ترین کتاب بوده است.

 درباره ی ترجمه های مختلف کتاب:

نزدیک به بیست ترجمه از این کتاب در بازار یافت می شود که سه ترجمه، شاخص ترین کارهای ارائه شده از شاهکار اگزوپری به حساب می آیند: ترجمه ی محمد قاضی، ترجمه ی شاملو تحت عنوان مسافر کوچولو و ترجمه ی ابولحسن نجفی.

آن چه در ترجمه ی "شاملو" مشهود است استفاده از جملات عامیانه است که گاها فهم آن برای کودکان دشوار است. به نظر بسیاری از منتقدین، وی در ترجمه‌‏اش کم تر به زبان متن و سبک اثر توجه کرده و بیش از حد از کلمات عامیانه استفاده کرده به طوری که لحن نویسنده دست خوش تغییراتی اساسی شده است، ابوالحسن نجفی معتقد است نه شاملو و نه قاضی نتوانسته اند لحن شخصیت ها را دربیاورند. با این همه خواندن ترجمه ی شاعرانه ی شاملو و نثر روان قاضی خالی از لطف نیست.

***

داستان از خلبانی شروع می شود که هواپیمایش در صحرایی بکر در  آفریقا به دور از هر گونه نشانی از آبادی و تمدن بشری، سقوط کرده است. جایی که بهترین موقعیت زمانی و مکانی را نویسنده برای دغدغه های عارفانه اش انتخاب می کند. جایی که انسان مدرن در مقابل کودکِ درونِ گم شده اش با اساسی ترین پرسش های زندگی خویش رو به رو می گردد. پرسش از ماهیت عشق، وفاداری و ...

خلبان تعریف می کند که وقتی بچه بوده، چند نقاشی کشیده است و چون بزرگ تر ها نقاشی هایش را درک نکرده بودند و مدام به او می گفتند به جای نقاشی کردن ریاضی و فیزیک بخواند، ذوق نقاشی در او کور شده است. آن جا است که ناگهان شازده کوچولو همراه با طلوع آفتاب ظاهر می شود. شازده کوچولو معنی نقاشی های خلبان را می فهمد چون فقط اوست که با «چشم دل» می بیند و این مسئله رابطه ی آن ها را با هم نزدیک تر می کند و خلبان و شازده کوچولو همراه هم می شوند.

خلبان از او می پرسد که تو از یک سیاره ی دیگر می آیی؟ اما او پاسخی نمی دهد و فقط با نگاهی به هواپیمای خلبان می گوید:«معلوم است كه از جای خیلی دوری نیامده‌ای. با این نمی‌شود از خیلی دورها آمد... »

و این چیزی نیست جز تمسخر تکنولژی که از نظر مسافرکوچولو قادر نیست آدم بزرگ ها را به دنیایی ورای حیات مادی ببرد!

شازده کوچولو از سیاره ای بسیار کوچک به اندازه ی یک خانه به زمین آمده است. سیاره او سه آتشفشان غیر فعال دارد با گیاهان بائوبابی که هر از چندی در سیاره اش می رویند و او مجبور است آن ها را ریشه کن کند، چرا که در صورت رشد آن ها تمام سیاره اش داغون خواهد شد و دیگر جایی برای زندگی کردن روی اخترک اش نخواهد داشت. بائوباب  بزرگ ترین درخت روی زمین است که تنه اش به 20 متر می رسد. بائوباب نمادی از ویژگی های بد و نکوهیده ی موجود در سرشت انسان ها است. شازده کوچولو مدام  مراقب رشد این درختان است. بدی ها که در وجود ما به صورت بالقوه وجود دارند اگر اجازه ی رشد و نمو پیدا کنند، موجب نابودی سرشت انسانی می گردند؛ همانند درخت بائوباب که اگر شازده کوچولو مراقبش نباشد سیاره را متلاشی خواهد کرد. در جایی خلبان به قضیه ی کشف سیاره ی ب 612 اشاره می کند که حدس می زند همان خانه ی شازده کوچولو باشد که توسط یک اخترشناس ترک برای اولین بار کشف شد اما چون سر و وضع یک انسان متمدن را نداشت کسی حرف اش را در انجمن بین الملل نجوم باور نمی کند. اما پس از این که فرمانروای مستبدی (آتاتورک) در ترکیه به قدرت می رسد و پوشیدن لباس اروپاییان را اجباری اعلام می کند، ستاره شناس هم با لباس فرنگی در انجمن حاضر می شود و سیاره ای را که کشف کرده ثبت می کند: ستاره ی ب 612! آدم بزرگ ها این چنین ستاره ها را نام گذاری می کنند چون به چیزی جز اعداد و ارقام فکر نمی کنند.

یک روز صبح شازده کوچولو از خواب بیدار می شود و می بیند که گل سرخی در سیاره اش روییده؛ شازده کوچولو شیفته ی گل می شود. گل سرخ هر روز از شازده کوچولو گله داشت وتقاضای جدیدی می کرد . روزی آن دو با هم قهر کردند. شازده کوچولو فکر کرد که گل سرخ اش مغرور و خود پسند است بنابراین تصمیم گرفت از سیاره اش خارج شود و گل را تنها بگذارد. او برای گذر از اخترکش از پرنده های وحشی استفاده می کند. پرنده های وحشی نمادی از انسان های گریزان از روزمرگی هستند.

 و اکنون او غمگین بود و دلتنگ گل سرخ اش. خلبان پیچ و مهره ی هواپیما را به حال خودش رها کرد و سعی نمود از مسافر غمگین دلجویی کند.

او در مسیر سفر خود به زمین از شش سیاره می گذرد. شش سیاره ای که در هر یک با انسان هایی آشنا می شویم که به نوعی معرف  شش کاراکتر متدوال در بین آدمیان هستند که هر کدام در تکراری ملال آور و روزمرگی ای دایره وار اسیر شده اند. انسان هایی بیگانه با عشق و احساسات و عواطف لطیف بشری.

 

سیاره اول: جایگاه شاهی است که هر کسی را رعیت خود می داند. او فقط دستور می دهد(به خیال خودش تمام دستوراتش عاقلانه است چرا که در غیر این صورت مردم انقلاب خواهند کرد) و انتظار دارد همه اطاعت کنند همانند پدر و مادرها و معلم ها که فکر می کنند هر آن چه آنان می گویند درست است!سیاره دوم: جایگاه مرد خودپسند است. سیاره سوم: جایگاه شخص می خواره ای است که برای فراموش کردن شرمندگی اش می نوشد.در سیاره چهارم با تاجری آشنا می شود که چیزی جز اعداد و ارقام نمیبیند. تملک جویی او ویژگی بارزش است. مرد تاجر معتقد است که هر کس که اولین نفری باشد که راجع به چیزی فکر می کند، آن چیز مال خودش می شود. خرده سیاره پنجم، جایگاه فانوس افروزی است که چون سیاره در هر دقیقه یک بار به دور خود می چرخد ، باید هر یک دقیقه فانوس را روشن یا خاموش کند . شازده کوچولو با این که از رفتار فانوس افروز کمی تعجب کرده بود ، اما او  را بیشتر از بقیه افرادی که دیده بود دوست داشت ، چون او بر خلاف 4 نفر قبل ، به چیزی غیر از خودش توجه می کرد ؛ مثل شازده کوچولو که به گل سرخ بیشتر از خودش فکر می کرد. خرده سیاره ششم، جایگاه پیرمرد جغرافی دان است که کتاب های جغرافیا می نویسد. شازده کوچولو از او می پرسد که گل ها را هم ثبت می کند یا نه ، و جغرافیدان می گوید نه ، او چیزهایی را لایق ثبت شدن می داند که جاویدان هستند، مثل کوه ها .

و در نهایت هفت امین و آخرین سیاره زمین است. اولین ملاقات اش با یک مار است . بعد هم دسته ای گل سرخ می بیند و می زند زیر گریه چرا که می پندارد گل اش به او دروغ گفته، او تنها گل سرخی نیست که در دنیا وجود دارد. بعد از آن با روباه روبرو می شود. روباه از او می خواهد که اهلی اش کند. شازده کوچولو یاد می گیرد که معنای اهلی کردن چیست و اهلی کردن درد و رنج هم دارد چرا که هنگام وداع روباه گریه می کند. داستان روباه، مسافر قصه ی ما را با نکته ی مهمی آشنا می کند: گل او برایش یگانه گل دنیاست چرا که فقط اوست که اهلی اش کرده و هر انسانی مسئول کسی است که اهلی اش کرده است و فقط این عشق است که می تواند انسان را از روزمرگی و یکنواختی برهاند. آشنایی شازده کوچولو با سوزنبان هم حاوی نکات جالبی است. شازده کوچولو از وی می پرسد که آدم ها در این قطار کجا می روند؟ سوزنبان می گوید خودشان هم نمی دانند...تنها بچه ها هستند که دماغشان را فشار می دهند به شیشه ها(می روند پی دوست داشتن هایشان) .

تراژیک ترین بخش داستان مربوط به گذار پرنس کوچولو از زمین و ترک بعد جسمانی و گذر به ساحت معنوی هستی است و درست برعکس اسطوره ی هبوط آدم به زمین، مار کمک می کند تا انسان جسم خاکی را ترک کند و پای در ساحت معنوی هستی بگذارد. اگزوپرى پيرو مكتب پاسكال بود و هر جا كه مي رفت، حتي در سفر، كتاب پاسكال را  به همراه داشت. در آثارش هم رد پای چهانبینی عرفانی پاسکال دیده می شود. پاسکال محبت را برتر از عقل و بعد جسمانی انسان می دانست. او میگفت: «دل دلایلی دارد که عقل را به آن دسترس نیست.» و این دقیقا همان پیام اصلی و محوری داستان است که از زبان روباه بیان می شود: «فقط با چشم دل می توان خوب دید. اصل چیزها از چشم سر پنهان است.»

در انتهای اثر خلبان نگران است. یادش می افتد که برای گوسفند شازده کوچولو پوزه بند نکشیده است و ممکن است عاقبت گل سرخ از بین برود:

« اما موضوع خيلی مهم  که هست، من پاک يادم رفت به پوزه بندی که براي شهريار کوچولو کشيدم تسمه ی چرمی اضافه کنم و او ممکن نيست بتواند آن را به پوزهی بَرّه ببندد. اين است که از خودم ميپرسم يعني تو اخترکش چه اتفاقي افتاده؟ نکند بره هه گل را چريده باشد؟ »

در واقع انتهای اثر حاوی این پیام است که: بشر در نهایت مضطرب است و این اضطراب ناشی از نگرانی از بابت مرگ عشق است. اما خلبان همچنان امیدوار است تا انسان ها روزی کودک درونشان را بیابند:

«اگر روزی به آفریقا و به صحرا سفر کردید می توانید آن را بشناسید. و اگر گذارتان به آن جا افتاد، خواهش می کنم شتاب نکنید، لحظه ای چند، درست زیر آن ستاره، بایستید! آن وقت اگر کودکی به سوی شما آمد، اگر خندید، اگر موهای طلایی داشت، اگر به سوال های شما جواب نداد، لابد حدس خواهید زد که او کیست. آن وقت محبت کنید و نگذارید که من این همه غمگین بمانم. زود برایم بنویسید که او برگشته است...»